امروز يک روز معمولي بود. نانوايي ها از اول صبح نان مي پختند. روزنامه فروشي ها دکه ها شان را باز مي کردند. مردم خرد خرد و درشت درشت سرکار مي رفتند. خيابان ها گره مي خوردند. اتومبيل ها بوق هاي کش دار و دعوايي مي کشيدند و ما جلسه داشتيم. پس مي بينيد که يک روز کاملا معمولي بود و يک جلسه کاملا معمولي. حرف هاي پر مغز زديم. ته جلسه را باز گذاشتيم. از اين شاخه به آن شاخه پريديم. سعي کرديم تظاهر کنيم که کليشه يک نشريه به سبک کاغذ اخبار را کاملا پذيرفته ايم. ناسلامتي ما دانشجوي ارشد ارتباطاتيم و معني " در شان" بودن را هم خوب مي فهميم.
از نظر محتوا هم خوب ما در جلسات رساله باز نمي کنيم ببينيم چي واجب است و چي حرام. چون آنقدر کارکشته شده ايم که بدانيم آن واجبات اسلام که حتما بايد در نشريه باشند و آن محرماتي که بايد از آنها انتقاد کرد کدامند. ضمنا ما چون دانشجو هستيم بايد راجع به سوراخ ديوار هم نظر داشته باشيم وگرنه همه مي فهمند منفعليم.
نمي دانم.... فکر کردم چون اين مسئله هم مثل خود جلسات کاملا معمولي است لازم نيست آن را بگويم. آخر همه تلاش ما در اين جلسات اين است که کسي نفهمد ما منفعليم. حتي اگر نتيجه اين باشد که سفارش بدهيم يکي برايمان بنويسد. که البته چنين جلسه اي به خاطر داشتن نتيجه، غير معمولي است.