داستان "روی ماه خداوند را ببوس" شاید به خاطر نام خاصش، یکی از کتابهای پرفروش سال 84 شد؛ فکر می کنم در رده بیست و چهار پنجم. البته دلیل بحث روی این کتاب، پرفروش بودن یا
استقبال عمومی
داستان کتاب، داستان یک دانشجوی دکترای جامعه شناسی است که موضوع پایان نامه اش خودکشی یک استاد موفق فیزیک است و در آن به بن بست رسیده؛ اما بن بست بزرگتر او اینکه به عنوان پسری مذهبی و به نیت قدرت استدلال دین ابتدا فلسفه و سپس جامعه شناسی خوانده است و حالا خود به پوچی رسیده و حس می کند خدا نیست. برای خواندن ادامه مطلب روی آن کلیک کنید.
مقاله خاطره مصنوعی: یادآوری کامل و بلید رانر[1] همانطور که از نامش پیداست به شدت تحت تاثیر این
نویسنده همانطور که طی مقاله و در نتیجه گیری آن اصرار دارد که خاطره مصنوعی و واقعی در نهایت فرقی ندارند و خاطره مطلوب تر واقعی تر است خود نیز گویا حس می کند قهرمانان این دو فیلم واقعا وجود دارند و واقعا با این چالش روبرو شده اند.
او از این مسئله که تماشای یک فیلم سینمایی چقدر می تواند شخصی شود با اشاره کوتاهی به تحقیقاتی در سالهای اولیه سینما می گذرد؛ تحقیقاتی که در زمانی انجام شده اند که برای تاثیرگذاری رسانه ها اصالتی مطلق پنداشته می شد و گمان می شد به سادگی می توان با نمایش فیلم و تبلیغات خاص، فرهنگ را چون خمیری در دست شکل داد، زمان تاثیر تزریقی پیام.
ساده انگاری نویسنده از آن جهت که نظریه پردازان پست مدرن بار دیگر و به نوعی دیگر به اصالت رسانه معتقد شده اند مسئله ای نیست که با انتقاد یا تمسخر روبرو شود. وگرنه چطور به تجربه دیدن فیلم و ارتباط رسانه ای به چشم کاری چون بستن به صندلی و تزریق خاطره نگاه می شود. اما در نهایت آیا خود نویسنده نیز چون هر بیننده ای از لذت تجربه ای بی خطر و خارج از خود سود نمی برد؟
[1] لندسبرگ آليسون، ترجمه يوسف اباذرى، مجله ارغنون شماره 23